X
تبلیغات
نماشا
رایتل

●آستان حضرت دوست●

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ● که هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست

19 شهریور 1388 ساعت 11:51 ب.ظ

شه دین (جلال الدین همایی)

تا به کی افسانه از دارا و اسکندر کنی
قصه یابد از امیرالمؤمنین حیدر کنی 

گر حدیث راست می خواهی و گفتار درست
مدح، باید از شه دین حیدر صفدر کنی 


تا به دست و خامه ات، یارایی مدح علی است
حیف باشد حرف دیگر ثبت در دفتر کنی 


راست خواهی، حق نباشد کین گهر لفظ دری
جزکه اندر حرف حق، در صحبت دیگر کنی
 


وصف شاه اولیاء، نعت شه مردان بیار
دفتر شعر و ادب را، تا از او زیور کنی 


خامه در نقش علی بت شکن زن، تا بچند
خامه ی مانی تراشی، رنده ی آذر کنی 


جان تازه، در تن افسرده می دارد شعف
در مدیحش تازه چون طبع سخن گستر کنی
 


ناسزایان را ستودن، بت تراشیدن بود
خود هنر ضایع چرا، در پیشه ی بتگر کنی 


خامه فرسودن، بمدح خواجگان جاه و مال
عمر فرسودن بود آن به که این کمتر کنی 


با دروغی چند تا چند از ره بیم امید
از یکی افسارگیری، بر یکی افسر کنی 


شرم بادت زین هنر، کز قول ترفتند و فریب
گوهری را پشک سازی، پشک را گوهر کنی
 


شاه غزنین می رود از یاد و فتح سومنات
چون سخن از جنگ بدر و، غزوه ی خیبر کنی 


یا علی، نام از ابوسفیان و فرزندش مبر
روبهان را کی سزد، با شیر نر هم­بر کنی 


عترت خود را پیمبر، تالی قرآن شمرد
کار در دین بایدت، بر گفت پیغمبر کنی 


یعنی اندر حکم سنت بعد قرآن کریم
تکیه باید بر علی و عترت اطهر کنی 


سرخ رویی گر ز کوثر خواستاری، بایدت
پیروی از رسم و راه ساقی کوثر کنی
 


بی ولای مرتضی، چون باد اندر چنبر است
روز و شب گر در عبادت، پشت را چنبر کنی 


چون پیمبر باب خواندش، مر مدینه علم را
دست بیعت بایدت، در حلقه ی آن در کنی 


آنچنان باشد که گرد کعبه باشی در طواف
چون طواف مرقد آن شاه دین پرور کنی 


اندر آئین جوانمردی و دینداری، رواست
گر سر و جان در ره آئین آن سرور کنی 


هر سری کان نیست اندر پای آن سرور، براه
غبن باشد، گر دمی از عمر با او سر کنی 


گفت عارف، در بشر روپوش کرده ست آفتاب
این کلام نغز را باید بجان باور کنی 


و اندر این ره مشکلی گر پیش آید، بایدت
حل آن از اتحاد ظاهر و مظهر کنی
 


ای علی مرتضی، ای آیت حسن القضا
ای که ز اکسیر عنایت، خاک ره را زر کنی
 


آفتاب اولیائی، سایه ی لطف خدا
دوستان را سایبانی، در وصف محشر کنی 


سایه ی لطف و کرم، از دوستانت وامگیر
ای که از داروی احسان، چاره ی مضطر کنی
 


تشنه کامانیم، ای ابر کرامت، خوش ببار
تا گلوی خشک ما، از آب رحمت تر کنی
 


تو شفیع مذنبانی و ( سنا ) غرق گناه
چشم دارد، کش شفاعت در بر داور کنی
 


مدح کس گر گفته ام، نعت توأم کفاره است
بوکه زین کفاره ام، آسوده از کیفر کنی