X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

●آستان حضرت دوست●

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ● که هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست

8 شهریور 1390 ساعت 09:49 ب.ظ

آب و آیینه (نادر نادر پور )

روزی که کودکانه، به تصویر خویشتن
در چشمه ها و آیینه ها دیده دوختم
پنداشتم که آیینه، همتای چشمه است
وین هر دو در نگاه نخستین برادرند.
 ●
پنداشتم که هر که در آیینه بنگرد
در چشمه نیز، چهره او جلوه می کند
وان چهره های تیره و روشن، برابرند.
پنداشتم که چشمه اگر خفته در چمن
آیینه ای است عاشق دیدار آفتاب،
وینک، برآن سر است که از اوج آسمان
خورشید را برهنه فرود آورد در آب.
پنداشتم که در شب تار اتاق من
آیینه، چشمه ای است که آرام و بی خروش
می ریزد از بلندی دیوار بر زمین.
وندر زلال جاری او، اشتیاق من
کم کم رسوب می کند و می رود به خواب.

آری، هزار بار
تصویر من در آیینه و چشمه، غرق شد
یا خود در آن دو چشم درخشان، رسوب کرد
تا ناگهان، جوانی ناپایدار من!
چون آفتاب، در شب غربت، غروب کرد.

بعد از غروب او،
وقتی که ماه از دل مرداب آسمان
سر می کشد بیرون:
من با رسوب خاطره، آغشته ام هنوز
من، چشمه سار آیینه را با عصای وهم
آشفته می کنم که مگر از رسوب او
تصویر کودکانه ی خود را بر آورم،
زیرا که من، حریص تر از سالیان پیش
در جستجوی صورت گمگشته ام هنوز.

اما در آیینه؛
اکنون، به جای چهره آن طفل خرد سال
سیمای سالخورده ی مردی سپید موست
کز مرگ می هراسد و با خویش، دشمن است.

آیینه، چشمه نیست
آیینه، قاب عکس کهنسالی من است.