X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

●آستان حضرت دوست●

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ● که هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست

6 آبان 1386 ساعت 10:30 ب.ظ

آرزو (جلال الدین بلخی)

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن ! برون آ ! دمی ز ابر

کان چهرۀ مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز

باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

گفتی ز ناز « بیش مرنجان مرا ، برو! »

آن گفتنت که « بیش مرنجانم » آرزوست

وان دفع گفتنت که  « برو ! شه به خانه نیست »

وان ناز و باز و تندی در بانم آرزوست

یعقوب وار وا اسفاها همی زنم

دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

و الله که شهر بی تو مرا حبس می شود

آوارگی کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سُست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پُر شکایت گریان شدم ملول

آن های هوی و نعرۀ مستانم آرزوست

گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام

مُهر است بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم ، انسانم آرزوست

گفتند : « یافت می نشود ، جُسته ایم ما . »

گفت : « آنکه یافت می نشود آنم آرزوست . »

پنهان ز دیده ها و همه دیده ها از اوست

آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

گوشم شنید قصۀ ایمان و مست شد

کو قسم چشم ؟ صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد یار

رقصی چنین میانۀ میدانم آرزوست