تا دیدهام به خواب شبی بوتراب را
چشمم دگر به خواب ندیده است خواب را
●/span>
شاه نجف که نقد وجود است در جهان
گنج وجود اوست جهان خراب را
●/span>
هرکس که یافت خاک در او، بهشت یافت
آری بهشت، خاک در است این جناب را
●/span>
ای آفتاب تا شدهای در نقاب غیب
ظلمت گرفته است برافکن نقاب را
●/span>
تا ماه نو به شکل رکابت برآمده
صد حسرت است بر مه نو آفتاب را
●/span>
مه را اگر مجال عنانگیری تو نیست
چندان مجال ده که ببوسد رکاب را
●/span>
«اهلی» نظر به عالم روحانیان گشاد
تا سرمه ساخت خاک در بوتراب را
محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام
من همه تن انا الحقم ، کجاست دار ، خسته ام
●/span>>/>
در همه جای این زمین ، همنفسم کسی نبود
زمین دیار غربت است ، از این دیار خسته ام
●/span>>/>
کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب
از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام
●/span>>/>
در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام
هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خسته ام
●/span>>/>
به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلک
بس است تکرار ملال ، ز روزگار خسته ام
●/span>>/>
دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا
من از عذاب کوه بغض ، به کوله بار خسته ام
●/span>>/>
همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار
از آنکه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام
●/span>>/>
به من تمام می شود سلسله ای رو به زوال
من از تبار حسرتم که از تبار خسته ام
●/span>>/>
قمار بی برنده ایست ، بازی تلخ زندگی
چه برده و چه باخته ، از این قمار خسته ام
●/span>>/>
گذشته از جاده ی ما ، تهی ترین غبار ها
از این غبار بی سوار ، از انتظار خسته ام
●/span>>/>
همیشه یاور است یار ، ولی نه آنکه یار ماست
از آنکه یار شد مرا دیدن یار، خسته ام
ای صورت پهلو به تبدّل زده! ای رنگ
من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ
●
گر شور به دریا زدنت نیست از این پس
بیهوده نکوبم سر سودازده بر سنگ
●
با من سر پیمانت اگر نیست نیایم
چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ
●
من رستم و، سهراب تو! این جنگ چه جنگی است؟
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ
●
یک روز دو دلباخته بودیم من و تو!
اکنون تو ز من دلزدهای! من ز تو دلتنگ
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لبست
اری افطار رطب در رمضان مستحبست
●
روز ماه رمضان، زلف میفشان که فقیه
بخورد روزه خود را بگمانش که شبست
●
زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد
این عجب نقطه خال تو به بالای لب است
●
یارب این نقطه لب را که به بالا بنهاد
نقطه هر جا غلط افتاد مکیدن ادب است
●
شحنه اندر عقبست و من از آن میترسم
که لب لعل تو آلوده به ماء العنب است
●
پسر مریم اگر نیست چه باک است ز مرگ
که دمادم لب من بر لب بنت العنب است
●
منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود
شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است
●
گفتمش ای بت من بوسه بده جان بستان
گفت رو که این سخن تو نه شرط ادب است
●
زاهد از بهر خدا منعم از عشق مکن
هر کسی منع من از عشق کند زن جلب است
●
عشق آنست که از روی حقیقت باشد
هر که را عشق مجازیست حمال الحطب است
دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
دست ها پاها در قیر شب است
ای شما!
ای تمام عاشقان هر کجا!
از شما سوال میکنم:
نام یک نفر
در شمار نامهایتان اضافه میکنید؟
یکنفر که تا کنون
ردپای خویش را
لحن مبهم صدای خویش را
شاعر سرودههای خویش را نمیشناخت
گرچه بارها و بارها
نام این هزارنام را
از زبان این و آن شنیده بود
یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریهی گیاه را نمیسرود
آه را نمیسرود
شعر شانههای بیپناه را
حرمت نگاه بیگناه
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمیسرود
نیمههای شب
نبض ماه را نمیگرفت
روزهای چارشنبه ساعت چهار
بارها شمارههای اشتباه را نمیگرفت
ای شما!
ای تمام نامهای هرکجا!
زیر سایبان دستهای خویش
جای کوچکی به این غریب بیپناه میدهید؟
این دل نجیب را
این لجوج دیرباور عجیب را
در میان خویش
راه میدهید؟
مرا به سفرهی آواز خویش مهمان کن
به یک اشاره شب تیره را چراغان کن
●
شکسته دشنهی مردان، دلاوران مُردند
سوار فاتح خورشید! عزم میدان کن
●
هنوز در تب فریاد، همصدای توام
به سِحر حنجره برخیز و باز توفان کن
●
تو از نژاد سحرزادگان این خاکی
برای زخم شب تیره، فکر درمان کن
●
رفیق روشن آیینه! تشنهی نوریم
بیا و خلوت ما را ستارهباران کن
●
سکوت میکُشدم، شعر تازهای بسرای
و این قناری خاموش را غزلخوان کن
●
دلم برای صدایت بهانه میگیرد
مرا به سفرهی آواز خویش مهمان کن
با شما هستم من ، آی ... شما
چشمه هایی که ازین راهگذر می گذرید
با نگاهی همه آسودگی و ناز و غرور
مست و مستانه هماهنگ سکوت
به زمین و به زمان می نگرید
او درین دشت بزرگ
چشمه ی کوچک بی نامی بود
کز نهانخانه ی تاریک زمین
در سحرگاه شبی سرد و سیاه
به جهان چشم گشود
با کسی راز نگفت
در مسیرش نه گیاهی ، نه گلی ، هیچ نرست
رهروی هم به کنارش ننشست
کفتری نیز در او بال نشست
من ندیدم شب و روزش بودم
صبح یک روز که برخاستم از خواب ، ندیدم او را
به کجا رفته ، نمی دانم ، دیری ست که نیست
از شما پرسم من ، آی ... شما
رهروان هیچ نیاسودند
خوشدل و خرم و مستانه
لذت خویش پرستانه
گرم سیر و سفر و زمزمه شان بودند
با شما هستم من ، آی ... شما
سبزه های تر ، چون طوطی شاد
بوته های گل ، چون طاووس مست
که بر این دامنه تان دستی کشت
نقشتان شیرین بست
چو بهشتی به زمین ، یا چو زمینی به بهشت
او بر آن تپه ی دور
پای آن کوه کمر بسته ز ابر
دم آن غار غریب
بوته ی وحشی تنهایی بود
کز شبستان غم آلود زمین
در غروبی خونین
به جهان چشم گشود
نه به او رهگذری کرد سلام
نه نسیمی به سویش برد پیام
نه بر او ابری یک قطره فشاند
نه بر او مرغی یک نغمه سرود
من ندیدم شب و روزش بودم
صبح یک روز نبود او ، به کجا رفته ، ندانم به کجا
از شما پرسم من ، آی شما
طاوسان فارغ و خاموش نگه کردند
نگی بی غم و بیگانه
طوطیان سر خوش و مستانه
سر به نزدیک هم آوردند
با شما هستم من ، آی شما
اخترانی که درین خلوت صحرای بزرگ
شب که آید ، چو هزاران گله گرگ
چشم بر لاشه ی رنجور زمین دوخته اید
واندر آهنگ بی آزرم نگهتان تک و توک
سکه هایی همه قلب و سیه اما به زر اندوده ز احساس و شرف
حیله بازانه نگه داشته ، اندوخته اید
او در آن ساحل مغموم افق
اختر کوچک مهجوری بود
کز پس پستوی تاریک سپهر
در دل نیمشبی خلوت و اسرار آمیز
با دلی ملتهب از شعله ی مهر
به جهان چشم گشود
نه به مردابی یک ماهی پیر
هشت بر پولکش از وی تصویر
نه بر او چشمی یک بوسه پراند
نه نگاهی به سویش راه کشید
نه به انگشت کس او را بنمود
تا شبی رفت و ندانم به کجا
از شما پرسم من ، آی ... شما
گرگها خیره نگه کردند
هم صدا زوزه بر آوردند
ما ندیدیم ، ندیدیمش
نام ، هرگز نشنیدیمش
نیم شب بود و هوا ساکت و سرد
تازه ماه از پس کهسار برون آمده بود
تازه زندان من از پرتو پر الهامش
کز پس پنجره ای میله نشان می تابید
سایه روشن شده بود
و آن پرستو که چنان گمشده ای داشت ، هنوز
همچنان در طلبش غمزده بود
ماه او را دم آن پنجره آورد و به وی
با سر انگشت مرا داد نشان
کاین همان است ، همان گمشده ی بی سامان
که درین دخمه ی غمگین سیاه
کاهدش جان و تن و همت و هوش
می شود سرد و خموش