سه پلشک آید و زن زاید ومیهمان برسد
عمه از قم برسد، خاله ز کاشان برسد
●
خبر مرگ عمقلی برسد از تبریز
نامهی رحلت دائی ز خراسان برسد
●
صاحب خانه و بقال محل از دو طرف
این یکی رد نشده، پشت سرش آن برسد
●
طشت همسایه گرو رفته و پولش شده خرج
به سراغش زن همسایه شتابان برسد
●
هم بلایی به زمین میرسد از دور سپهر
بهر ماتمزدهی بی سر و سامان برسد
●
اکبر از مدرسه با دیدهی گریان آید
وز پیاش فاطمه با ناله و افغان برسد
●
این کند گریه که من دامن و ژاکت خواهم
آن کند ناله که کی گیوه و تنبان برسد
●
کرده تعقیب ز هر سوی، طلبکار مرا
ترسم آخر که ازین غم به لبم جان برسد
●
گاه از آن محکمه آید پی جلبم مأمور
گاه از این ناحیه آژان پی آژان برسد
●
من در این کشمکش افتاده که ناگه میراب
وسط معرکه، چون غول بیابان برسد
●
پول خواهند زمن، من که ندارم یک غاز
هر که خواهد برسد، این برسد، آن برسد
●
من گرفتار دو صد ماتم و روحانی گفت
سه پلشک آید و زن زاید و میهمان برسد
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد
●
پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد
●
من از آن یکی گزیدم که بجز یکی ندیدم
که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد
●
عجب از حبیبم آید که ملول می نماید
نکند که از رقیبان سخنی شنیده باشد
●
اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند
به کسی مباد از ما که بدی رسیده باشد
دور از تو هر شب تا سحر، گریان چو شمع محفلم
تا خود چه باشد حاصلی از گریه بی حاصلم؟
●
چون سایه دور از روی تو، افتاده ام در کوی تو
چشم امیدم سوی تو، وای از امید باطلم
●
از بس که با جان و دلم ای جان و دل آمیختی
چون نکهت از آغوش گل بوی تو خیزد از گلم
●
لبریز اشکم جام کو؟ آن آب آتش فام کو؟
و آن مایه آرام کو؟ تا چاره سازد مشکلم
●
در کار عشقم یار دل، آگاهم از اسرار دل
غافل نیم از کار دل وز کار دنیا غافلم
●
در عشق و مستی داده ام، بود و نبود خویشتن
ای ساقی مستان بگو، دیوانه ام یا غافلم؟
●
چون اشک می لرزد، از موج گیسویی رهی
با آنکه در طوفان غم، دریا دلم دریا دلم
طائر طوریم و خاک آستانت طور ماست
پرتو نور تجلی در دل پر نور ماست
●
ما به حور و روضهی رضوان نداریم التفات
زانکه مجلس، روضهی رضوان و شاهد، حور ماست
●
عاقبت غیبت گزیند هر که آید در نظر
وانکه او غایب نگردد از نظر، منظور ماست
●
پیش ما هر روز بی او رستخیزی دیگرست
آه دلسوز نفیر سینه، نفخ صور ماست
●
ما بدار الملک وحدت کوس شاهی میزنیم
وین که بر زر مینویسد اشک ما منشور ماست
●
کردهایم از ملک هستی کنج عزلت اختیار
وین دل ویرانه گنج و نیستی گنجور ماست
●
آنک دایم در خرابات فنا ساغر کشد
در هوای چشم مست او دل مخمور ماست
●
تختگاه عشق ما داریم و از دار ایمنیم
زانکه دار از روی معنی رایت منصور ماست
●
تا چو خواجو عالم رندی مسخر کردهایم
زلف ساقی دستگیر و جام می دستور ماست
خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیا
دفع مده دفع مده ای مه عیار بیا
●
عاشق مهجور نگر عالم پرشور نگر
تشنه مخمور نگر ای شه خمار بیا
●
پای تویی دست تویی هستی هر هست تویی
بلبل سرمست تویی جانب گلزار بیا
●
گوش تویی دیده تویی وز همه بگزیده تویی
یوسف دزدیده تویی بر سر بازار بیا
●
از نظر گشته نهان ای همه را جان و جهان
بار دگر رقص کنان بیدل و دستار بیا
●
روشنی روز تویی شادی غم سوز تویی
ماه شب افروز تویی ابر شکربار بیا
●
ای علم عالم نو پیش تو هر عقل گرو
گاه میا گاه مرو خیز به یک بار بیا
●
ای دل آغشته به خون چند بود شور و جنون
پخته شد انگور کنون غوره میفشار بیا
●
ای شب آشفته برو وی غم ناگفته برو
ای خرد خفته برو دولت بیدار بیا
●
ای دل آواره بیا وی جگر پاره بیا
ور ره در بسته بود از ره دیوار بیا
●
ای نفس نوح بیا وی هوس روح بیا
مرهم مجروح بیا صحت بیمار بیا
●
ای مه افروخته رو آب روان در دل جو
شادی عشاق بجو کوری اغیار بیا
●
بس بود ای ناطق جان چند از این گفت زبان
چند زنی طبل بیان بیدم و گفتار بیا
من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم
از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم
●
روح از افلاک و تن از خاک، در این ساغر پاک
از در آمیختن شادی و غم دلتنگم
●
خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم
●
ای نبخشوده گناه پدرم آدم را
به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم
●
حال در خوف و رجا رو به تو بر میگردم
دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم
●
نشد از یاد برم خاطره دوری را
بازهرچند رسیدیم به هم ! دلتنگم
نامدگان و رفتگان از دو کرانه زمان
سوی تو میدوند هان! ای تو همیشه در میان
●
در چمن تو میچرد آهوی دشت آسمان
گرد سر تو میپرد باز سپید کهکشان
●
هر چه به گرد خویشتن مینگرم در این چمن
آینه ضمیر من جز تو نمیدهد نشان
●
ای گل بوستان سرا از پس پردهها درآ
بوی تو میکشد مرا وقت سحر به بوستان
●
ای که نهان نشستهای باغ درون هستهای
هسته فرو شکستهای کاین همه باغ شد روان
●
آه که میزند برون از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو میکشد کمان
●
پیش وجودت از عدم، زنده و مرده را چه غم؟
کز نفس تو دم به دم میشنویم بوی جان
●
پیش تو جامه در برم نعره زند که بر دَرم!
آمدنت که بنگرم، گریه نمیدهد امان...
این شعر در جواب شعر -سیب- حمید مصدق سروده شده است:
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
●
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
●
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
- که چه می شد
اگر باغچه خانه ما
سیب نداشت...