●آستان حضرت دوست●

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ● که هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست

●آستان حضرت دوست●

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ● که هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست

محفل عاشقان (قادر طهماسبی)

در محفل عاشقان فرزانه و مست

می‌گشت سبوی کربلا دست به دست

●

ناگاه از آن میان زد دستی پست

هفتاد و دو پیمانه به یک سنگ شکست

پادشه جود (میرزا حبیب الله خراسانى)

امروز که روز دار و گیر است

می ده که پیاله دلپذیر است

●

چون جام دهی به ما جوانان

اوّل به فلک بده که پیر است

●

از جام و سبو گذشت کارم

وقت خُم و نوبت غدیر است

 ●

برد از نگهی دل همه خلق

آهوی تو سخت شیر گیر است

●

در عشوه آن دو آهوی چشم

گر شیر فلک بود اسیر است

 ●

در چنبر آن دو هندوی زلف

خورشید سپهر دستگیر است

●

می نوش که چرخ پیر امروز

از ساغر خور پیاله گیر است

●

امروز به امر حضرت حق

بر خلق جهان علی امیر است

●

امروز به خلق گردد اظهار

آن سر نهان که در ضمیر است

●

آن پادشه ممالک جود

در ملک وجود بر سریر است

شب دراز (سعدی)

شبِ عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
 تو بیا، کز اول شب درِ صبح باز باشد

●
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
 به کجا رود کبوتر که اسیرِ باز باشد

●
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
 که مُحبّ صادق آنست که پاکباز باشد

●
به کرشمۀ عنایت نظری به سوی ما کن
 که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد

●
همه شب در این خیالم که حدیث وصل جانان
 به کدام دوست گویم که محَل راز باشد؟

●
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟
 تو صَنَم نمی گذاری که مرا نماز باشد

●
نه چنین حساب کردم چو تو دوست گرفتم
 که ثنا و حمد گویم و جفا و ناز باشد

●
دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی
 که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد

●
قدمی که بر گرفتی به وفا و عهدِ یاران
 اگر از بلا بترسی قَدَم مَجاز باشد

تماشاگهِ راز (حافظ)

در ازل پرتوِ حسنت ز تجلّی دم زد
 عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

●
جلوه ای کرد رُخت دید مَلَک عشق نداشت
 عینِ آتش شد ازین غیرت و بر آدم زد

●
عقل می خواست کزان شعله چراغ افروزد
 برقِ غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد

●
مدّعی خواست که آید به تماشاگهِ راز
 دستِ غیب آمد و بر سینۀ نامحرم زد

●
دیگران قرعۀ قسمت همه بر عیش زدند
 دلِ غمدیدۀ ما بود که هم بر غم زد

●
جان علوی هوس چاهِ زنخدانِ تو داشت
 دست در حلقۀ آن زلفِ خم اندر خم زد

●
حافظ آن روز طربنامۀ عشقِ تو نوشت
 که قلم بر سر اسبابِ دلِ خرّم زد