●آستان حضرت دوست●

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ● که هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست

●آستان حضرت دوست●

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ● که هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست

وحشت تنهایی‌(فریدون مشیری)

خدایا، وحشت تنهایی‌ام کُشت..
    کسی با قصّه‌ی من آشنا نیست
                    در این عالم ندارم همزبانی
                                    به صد اندوه می‌نالم
              
                                  – روا نیست –


شبم طی شد، کسی بر در نکوبید..
            به بالینم چراغی کس نیفروخت..
        نیامد ماهتاب بر لب بام،
                    دلم از این‌همه بیگانگی سوخت

به روی من نمی‌خندد امیدم
        شراب زندگی در ساغرم نیست
                نه شعرم می‌دهد تسکین به حالم
                        که غیر از اشک غم در دفترم نیست..

بیا ای مرگ، جانم بر لب آمد
            بیا در کلبه‌ام شوری برانگیز
      بیا شمعی به بالینم بیفروز
                    بیا شعری به تابوتم بیاویز!!

دلم در سینه کوبد سر به دیوار
        که این مرگ است و بر در می‌زند مُشت!


    – بیا ای همزبان جاودانی،
                که امشب وحشت تنهایی‌ام کُشت!


سخنی با جام (محمد جاوید)

دوش در میکده با جام سخنها گفتم
از جفاکاری ایام سخنها گفتم


گفتمش دلزده از گردش ایامم من
خسته و غمزده وسر به گریبانم من
شکوه دارم ز جفاکاری یاران دغل
غم بی مهری اشان بر دل من همچو دمل


گوش کن جام برایت سَر دل باز کنم
قصّه ها از دل پر درد خود آغاز کنم
به تو گویم که چه سان بردل من نیش زدند
بارها زخم زبان ازکم و از بیش زدند
ظاهرا عرض ارادت بنمودند ولی
درخفا ظلم روا داشته و تیره دلی


من که چون سنگ صبوری برِ آنان بودم
راه این میکده اینک به چه رو پیمودم

آمدم بار دگربا تو کنم راز و نیاز
تاشوی آگه ازاین قصه پر سوز و گداز
 

جام می!

سنگ صبور من و همرازم باش
درجفاکاری ایام هوادارم باش
سر کشم جرعه‌ای از خون دلت ای ساغر
تاکنی قصّه پر غصّه‌ی من را باور


شاید این باده برد غصّه ایام ز یاد
یا سپارد غم و صد درد مرا بر دل باد
ساغر اینک تو تسّلی دل ریشم باش
لحظه ای چند بمان، پیشم باش
جام در جام زنم پی در پی
تاکه شاید بشود این غم طی


می‌سپارم غم خود را به دل باده و جام
می‌پرد بار دگر جغد غمم از لب بام
دل «جاوید» شود باردگر پر غوغا
می‌کند غصّه خود با می ساغر سودا
 

افتان و خیزان (حمید مصدق)

در کوی تو مستانه

     می‌افتم و می‌خیزم

           دلداده و دیوانه

                   می‌افتم و می‌خیزم

 

من مست و پریشانم

    می نالم و می مویم

            مدهوش ز پیمانه

                   می‌افتم و می‌خیزم

 

تا آنکه تو را یابم

    می‌گردم و می‌جویم

             پس بر در آن خانه

                   می‌افتم و می‌خیزم

 

چو شمع شب عاشق

    می سوزم و می گریم

          از عشق چو پروانه

                   می‌افتم و می‌خیزم

 

گر دست دهد روزی

    تا خاک رهت گردم

         در پای تو جانانه

                   می‌افتم و می‌خیزم

 

گفتی که ز جان برخیز

    در ملک عدم بنشین

        زینروست که مستانه

                   می‌افتم و می‌خیزم

 

من مست قدح نوشم

    از چشم تو مدهوشم

            سلانه به سلانه

                   می‌افتم و می‌خیزم

 

دیوانه رویت من

    چون گردن به کویت من

                ای دلبر فرزانه

                   می‌افتم و می‌خیزم

 

باز آی و گرنه می

    هستی ز کفم گیرد

          اینسان که به میخانه

                   می‌افتم و می‌خیزم

تلخی اندوه (سیمین بهبهانی)

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم او مرده و من سایه ی اویم

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا با همه کس در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است

در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی­ی شام­گهان بود

من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ

دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو می خواهیش از من، به خدا مرد

او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه

چون دید و چه­ها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش

افسردگی و سردی­ی کافور نهادم

او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

کویر (قیصر امین‌پور)

خسته‌ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی‌دلیل، این سقوط ناگزیر 


آسمان بی‌هدف، بادهای بی‌طرف
ابرهای سربه‌راه، بیدهای سر به زیر 


ای نظاره شگفت، ای نگاه ناگهان!
ای هماره در نظر، ای هنوز بی‌نظیر! 


آیه آیه‌ات صریح، سوره سوره‌ات فصیح!
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر 


مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه‌های وحی؛ اجتناب ناپذیر
 


ای مسافر غریب در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر! 


از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر! 


این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر 


دست خسته مرا، همچو کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته‌ام از این کویر!

تیر غمزه (حافظ)

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت

خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت؟

درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد
اندیشه آمرزش و پروای ثوابت

راه دل عشاق زد آن چشم خماری
پیداست از این شیوه که مست است شرابت

تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رای صوابت

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
پیداست نگارا که بلند است جنابت

دور است سر آب از این بادیه هش دار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت

تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل
باری به غلط صرف شد ایام شبابت!

ای قصر دل افروز که منزلگه انسی!
یا رب مکناد آفت ایام خرابت

حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت

یک خمخانه می (اقبال لاهوری)

یاد ایامی که خوردم باده ها با چنگ و نی
جام می در دست من، مینای می در دست وی


در کنار آیی، خزان ما زند رنگ بهار
ور نیایی فرودین افسرده تر گردد ز دی


بی تو جان من چو آن سازی که تارش در گسست
در حضور از سینه ی من نغمه خیزد پی به پی


آنچه من در بزم شوق آورده ام دانی که چیست؟
یگ چمن گل، یک نیستان ناله، یک خمخانه می


زنده کن باز آن محبت را که از نیروی او
بوریای ره نشینی در فتد با تخت کی


دوستان! خرم که بر منزل رسید آواره ای
من پریشان جاده های علم و دانش کرده طی

فرزدق‌وار (سید حسن حسینی)

پشیمان نیستم اصلاً پشیمان
ز قطع راه با مرغ سلیمان

شهیدان را ستودم، حال کردم
شهادت را هم استقبال کردم

به نامِ حضرت مولا سرودم
زمینی بودم، از بالا سرودم

گشودم بر کژی رگبار خود را
نبستم چون حقیران، بار خود را

در آن سرما که حتی سنگ کم بود
سلاحِ ساده در دستم قلم بود

ستم از زنگی و رومی کشیدم
برای شعر، محرومی کشیدم

نکردم در محبت کم‌فروشی
برای گندمی، آدم‌فروشی!

یهودا را بگو: عیسی سرشتم
چلیپا بوده خط سرنوشتم !

کنار شط آتش تشنه م‍ُردم
به دست دودمان دشنه م‍ُردم

یکی از شاعران اهل بیتم
فرزدق‌وار می‌لنگد کمیتم!