خوشا به حالت ای روستایی
چه شاد و خرم، چه باصفایی
●
در شهر ما نیست جز دود و ماشین
دلم گرفته از آن و از این
●
در شهر ما نیست جز داد و فریاد
خوشا به حالت که هستی آزاد
●
ای کاش من هم پرنده بودم
با شادمانی پر میگشودم
●
می رفتم از شهر به روستایی
آنجا که دارد آب وهوایی
مهر خوبان دل دین از همه بی پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد
●
تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت
از سمک تا به سُهایش کشش لیلا برد
●
من به سر چشمه خورشید نه خود بردم راه
ذره ای بودم مهر تو مرا بالا برد
●
من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هم به دل دریا برد
●
جام صهبا به کجا بود مگر دست که بود
که در این بزم بگردید و دل شیدا برد
●
خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود
که به یک جلوه ز من نام و نشان یک جا برد
●
خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم
با بر افروخته رویی که قرار از ما برد
●
همه یاران به سر راه تو بودیم ولی
خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد
●
همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت
همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد
رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟
آن رفته ی شکسته دل بیقرار کو؟
●/span>
چون روزگار غم که رود رفتهایم و یار
حق بود اگر نگفت که آن روزگار کو؟
●/span>
چون میروم به بستر خود میکشد خروش
هر ذرّهی تنم به نیازی که یار کو؟
●/span>
آرید خنجری که مرا سینه خسته شد
از بس که دل تپید که راه فرار کو؟
●/span>
آن شعلهی نگاه پر از آرزو چه شد؟
وان بوسههای گرم فزون از شمار کو؟
●/span>
آن سینه یی که جای سرم بود از چه نیست؟
آن دست شوق و آن نَفَس پُر شرار کو؟
●/span>
رو کرد نوبهار و به هر جا گلی شکفت
در من دلی که بشکفد از نوبهار کو؟
●/span>
گفتی که اختیار کنم ترک یاد او
خوش گفتهای ولیک بگو اختیار کو؟
یک روز به شیدایی ، در زلف تو آویزم
زان دو لب شیرینت ، صد شور بر انگیزم
●
گر قصد جفا داری اینک من واینک سر
ور راه وفاداری ، جان در قدمت ریزم
●
بس توبه و پرهیزم ، کز عشق تو باطل
من بعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم
●
سیم دل مسکینم در خاک درت گم شد
خاک سر هر کویی بی فایده می بیزم
●
در شهر به رسوایی ، دشمن به دفم بر زد
تا بر دف عشق آمد تیر نظر تیزم
●
مجنون رخ لیلی ، چون قیس بنی عامر
فرهاد لب شیرین ، چون خسرو پرویزم
●
گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز
فرمان برمت جانا بنشینم و برخیزم
●
گر بی تو بود جنت بر کنگره ننشینم
ور با تو بود دوزخ در سلسله آویزم
●
با یاد تو گر سعدی در شعر نمی گنجد
چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم
انکحتُ... عشق را و تمام بهار را !
زوّجتُ... سیب را و درخت انار را !
●
متّعتُ... خوشه خوشه رطبهای تازه را
گیلاسهای آتشی آبدار را !
●
هذا موکّلی... غزلم دف گرفت، گفت:
تو هم گرفتهای به وکالت سهتار را !
●
یک جلد... آیه آیه ی قرآن! تو سورهای!
چشمت «قیامت» است! بخوان «انفطار» را !
●
یک آئینه... به گردن من هست... دست توست،
دستی که پاک میکند از آن غبار را
●
یک جفت شمعدان...؟! نه عزیزم! دو چشم توست
که بردریده پرده شبهای تار را !
●
مهریّه تو چشمه و باران و رودسار
بر من بریز زمزمه آبشار را !
●
ده شرطِ ضمنِ... ده؟! ... نه! بگویید صد! ... هزار!
با بوسه مُهر میکنم آن صدهزار را !
●
لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرایط دیوانهوار را !
تا به کی افسانه از دارا و اسکندر کنی
قصه یابد از امیرالمؤمنین حیدر کنی
●/span>>/>
گر حدیث راست می خواهی و گفتار درست
مدح، باید از شه دین حیدر صفدر کنی
●/span>>/>
تا به دست و خامه ات، یارایی مدح علی است
حیف باشد حرف دیگر ثبت در دفتر کنی
●/span>>/>
راست خواهی، حق نباشد کین گهر لفظ دری
جزکه اندر حرف حق، در صحبت دیگر کنی
●/span>>/>
وصف شاه اولیاء، نعت شه مردان بیار
دفتر شعر و ادب را، تا از او زیور کنی
●/span>>/>
خامه در نقش علی بت شکن زن، تا بچند
خامه ی مانی تراشی، رنده ی آذر کنی
●/span>>/>
جان تازه، در تن افسرده می دارد شعف
در مدیحش تازه چون طبع سخن گستر کنی
●/span>>/>
ناسزایان را ستودن، بت تراشیدن بود
خود هنر ضایع چرا، در پیشه ی بتگر کنی
●/span>>/>
خامه فرسودن، بمدح خواجگان جاه و مال
عمر فرسودن بود آن به که این کمتر کنی
●/span>>/>
با دروغی چند تا چند از ره بیم امید
از یکی افسارگیری، بر یکی افسر کنی
●/span>>/>
شرم بادت زین هنر، کز قول ترفتند و فریب
گوهری را پشک سازی، پشک را گوهر کنی
●/span>>/>
شاه غزنین می رود از یاد و فتح سومنات
چون سخن از جنگ بدر و، غزوه ی خیبر کنی
●/span>>/>
یا علی، نام از ابوسفیان و فرزندش مبر
روبهان را کی سزد، با شیر نر همبر کنی
●/span>>/>
عترت خود را پیمبر، تالی قرآن شمرد
کار در دین بایدت، بر گفت پیغمبر کنی
●/span>>/>
یعنی اندر حکم سنت بعد قرآن کریم
تکیه باید بر علی و عترت اطهر کنی
●/span>>/>
سرخ رویی گر ز کوثر خواستاری، بایدت
پیروی از رسم و راه ساقی کوثر کنی
●/span>>/>
بی ولای مرتضی، چون باد اندر چنبر است
روز و شب گر در عبادت، پشت را چنبر کنی
●/span>>/>
چون پیمبر باب خواندش، مر مدینه علم را
دست بیعت بایدت، در حلقه ی آن در کنی
●/span>>/>
آنچنان باشد که گرد کعبه باشی در طواف
چون طواف مرقد آن شاه دین پرور کنی
●/span>>/>
اندر آئین جوانمردی و دینداری، رواست
گر سر و جان در ره آئین آن سرور کنی
●/span>>/>
هر سری کان نیست اندر پای آن سرور، براه
غبن باشد، گر دمی از عمر با او سر کنی
●/span>>/>
گفت عارف، در بشر روپوش کرده ست آفتاب
این کلام نغز را باید بجان باور کنی
●/span>>/>
و اندر این ره مشکلی گر پیش آید، بایدت
حل آن از اتحاد ظاهر و مظهر کنی
●/span>>/>
ای علی مرتضی، ای آیت حسن القضا
ای که ز اکسیر عنایت، خاک ره را زر کنی
●/span>>/>
آفتاب اولیائی، سایه ی لطف خدا
دوستان را سایبانی، در وصف محشر کنی
●/span>>/>
سایه ی لطف و کرم، از دوستانت وامگیر
ای که از داروی احسان، چاره ی مضطر کنی
●/span>>/>
تشنه کامانیم، ای ابر کرامت، خوش ببار
تا گلوی خشک ما، از آب رحمت تر کنی
●/span>>/>
تو شفیع مذنبانی و ( سنا ) غرق گناه
چشم دارد، کش شفاعت در بر داور کنی
●/span>>/>
مدح کس گر گفته ام، نعت توأم کفاره است
بوکه زین کفاره ام، آسوده از کیفر کنی