●آستان حضرت دوست●

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ● که هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست

●آستان حضرت دوست●

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ● که هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست

شاید (محمد‌مهدی سی‍ّار)

دلم امروز گواه است کسی می‌آید
حتم دارم خبری هست، گمانم باید...

فال حافظ هم هر بار که می‌گیرم باز
«مژده ای دل که مسیحا نفسی...» می‌آید

ماه در دست به دنبال که این‌گونه زمین
مست، می‌گردد و یک لحظه نمی‌آساید؟!

باید از جاده بپرسم که چرا می‌رقصد
مست موسیقی گامی شده باشد شاید!

گله کم نیست ولی لب ز سخن خواهم بست
اگر آن چهره به لبخند لبی بگشاید
 

آرزوی من (جعفر ابراهیمی)

خوشا به حالت ای روستایی

چه شاد و خرم، چه باصفایی

در شهر ما نیست جز دود و ماشین

دلم گرفته از آن و از این

در شهر ما نیست جز داد و فریاد

خوشا به حالت که هستی آزاد

ای کاش من هم پرنده بودم

با شادمانی پر می­گشودم

می رفتم از شهر به روستایی

آنجا که دارد آب وهوایی

 

مهر خوبان (علامه محمد حسین طباطبایی)

مهر خوبان دل دین از همه بی پروا برد

رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت

از سمک تا به سُهایش کشش لیلا برد

من به سر چشمه خورشید نه خود بردم راه

ذره ای بودم مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم

او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا به کجا بود مگر دست که بود

که در این بزم بگردید و دل شیدا برد

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود

که به یک جلوه ز من نام و نشان یک جا برد

خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم

با بر افروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی

خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت

همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد

از یاد رفته (سیمین بهبهانی)

رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟

آن رفته ی شکسته دل بی‌قرار کو؟


چون روزگار غم که رود رفته‌ایم و یار

حق بود اگر نگفت که آن روزگار کو؟


چون می‌روم به بستر خود می‌کشد خروش

هر ذرّه‌ی تنم به نیازی که یار کو؟


آرید خنجری که مرا سینه خسته شد

از بس که دل تپید که راه فرار کو؟


آن شعله‌ی نگاه پر از آرزو چه شد؟
وان بوسه‌های گرم فزون از شمار کو؟


آن سینه یی که جای سرم بود از چه نیست؟

آن دست شوق و آن نَفَس پُر شرار کو؟


رو کرد نوبهار و به هر جا گلی شکفت

در من دلی که بشکفد از نوبهار کو؟


گفتی که اختیار کنم ترک یاد او

خوش گفته‌ای ولیک بگو اختیار کو؟

احساس بارانی (انسیه موسویان)

آبی‌ترین تصویر شعر بی‌ریایم!
برگرد، می‌میرد بدون تو صدایم

هر شب به یاد لحظه‌های غربت تو
لبریز باران می‌شود دست دعایم

گفتی که از عشق و غزل، هر آن‌چه داری
یک روز می‌ریزی تمامش را به پایم

کی می‌رسی ای حنجرت لبریز آواز؟
کی شعرهای تازه می‌خوانی برایم؟

احساس بارانی! غریب خسته‌ی من!
کی می‌گذاری سر به روی شانه‌هایم؟

بگذار تکفیرم کنند آری، ولی من
تنها نگاهِ عاشقت را می‌سرایم

رسوایی شهر (سعدی شیرازی)

یک روز به شیدایی ، در زلف تو آویزم

زان دو لب شیرینت ، صد شور بر انگیزم

گر قصد جفا داری اینک من واینک سر

ور راه وفاداری ، جان در قدمت ریزم

 بس توبه و پرهیزم ، کز عشق تو باطل

من بعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم

 سیم دل مسکینم در خاک درت گم شد

خاک سر هر کویی بی فایده می بیزم

 در شهر به رسوایی ، دشمن به دفم بر زد

تا بر دف عشق آمد تیر نظر تیزم

مجنون رخ لیلی ، چون قیس بنی عامر

فرهاد لب شیرین ، چون خسرو پرویزم

گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز

فرمان برمت جانا بنشینم و برخیزم

گر بی تو بود جنت بر کنگره ننشینم

ور با تو بود دوزخ در سلسله آویزم

با یاد تو گر سعدی در شعر نمی گنجد

چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم


انکحت (سیامک بهرام پرور)

انکحتُ... عشق را و تمام بهار را !

 زوّجتُ... سیب را و درخت انار را !

متّعتُ... خوشه‌ خوشه رطب‌های تازه را

گیلاس‌های آتشی آب‌دار را !

هذا موکّلی... غزلم دف گرفت، گفت:

تو هم گرفته‌ای به وکالت سه‌تار را !

یک جلد... آیه ‌آیه ­ی قرآن! تو سوره‌ای!

چشمت «قیامت» است! بخوان «انفطار» را !

یک آئینه... به گردن من هست... دست توست،

دستی که پاک می‌کند از آن غبار را

یک جفت شمعدان...؟! نه عزیزم! دو چشم توست

که بردریده پرده شب‌های تار را !

مهریّه تو چشمه و باران و رودسار

بر من بریز زمزمه آبشار را !

ده شرطِ ضمنِ... ده؟! ... نه! بگویید صد! ... هزار!

با بوسه مُهر می‌کنم آن صدهزار را !

لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده

پس خط بزن شرایط دیوانه‌وار را !

 

شه دین (جلال الدین همایی)

تا به کی افسانه از دارا و اسکندر کنی
قصه یابد از امیرالمؤمنین حیدر کنی 

گر حدیث راست می خواهی و گفتار درست
مدح، باید از شه دین حیدر صفدر کنی 


تا به دست و خامه ات، یارایی مدح علی است
حیف باشد حرف دیگر ثبت در دفتر کنی 


راست خواهی، حق نباشد کین گهر لفظ دری
جزکه اندر حرف حق، در صحبت دیگر کنی
 


وصف شاه اولیاء، نعت شه مردان بیار
دفتر شعر و ادب را، تا از او زیور کنی 


خامه در نقش علی بت شکن زن، تا بچند
خامه ی مانی تراشی، رنده ی آذر کنی 


جان تازه، در تن افسرده می دارد شعف
در مدیحش تازه چون طبع سخن گستر کنی
 


ناسزایان را ستودن، بت تراشیدن بود
خود هنر ضایع چرا، در پیشه ی بتگر کنی 


خامه فرسودن، بمدح خواجگان جاه و مال
عمر فرسودن بود آن به که این کمتر کنی 


با دروغی چند تا چند از ره بیم امید
از یکی افسارگیری، بر یکی افسر کنی 


شرم بادت زین هنر، کز قول ترفتند و فریب
گوهری را پشک سازی، پشک را گوهر کنی
 


شاه غزنین می رود از یاد و فتح سومنات
چون سخن از جنگ بدر و، غزوه ی خیبر کنی 


یا علی، نام از ابوسفیان و فرزندش مبر
روبهان را کی سزد، با شیر نر هم­بر کنی 


عترت خود را پیمبر، تالی قرآن شمرد
کار در دین بایدت، بر گفت پیغمبر کنی 


یعنی اندر حکم سنت بعد قرآن کریم
تکیه باید بر علی و عترت اطهر کنی 


سرخ رویی گر ز کوثر خواستاری، بایدت
پیروی از رسم و راه ساقی کوثر کنی
 


بی ولای مرتضی، چون باد اندر چنبر است
روز و شب گر در عبادت، پشت را چنبر کنی 


چون پیمبر باب خواندش، مر مدینه علم را
دست بیعت بایدت، در حلقه ی آن در کنی 


آنچنان باشد که گرد کعبه باشی در طواف
چون طواف مرقد آن شاه دین پرور کنی 


اندر آئین جوانمردی و دینداری، رواست
گر سر و جان در ره آئین آن سرور کنی 


هر سری کان نیست اندر پای آن سرور، براه
غبن باشد، گر دمی از عمر با او سر کنی 


گفت عارف، در بشر روپوش کرده ست آفتاب
این کلام نغز را باید بجان باور کنی 


و اندر این ره مشکلی گر پیش آید، بایدت
حل آن از اتحاد ظاهر و مظهر کنی
 


ای علی مرتضی، ای آیت حسن القضا
ای که ز اکسیر عنایت، خاک ره را زر کنی
 


آفتاب اولیائی، سایه ی لطف خدا
دوستان را سایبانی، در وصف محشر کنی 


سایه ی لطف و کرم، از دوستانت وامگیر
ای که از داروی احسان، چاره ی مضطر کنی
 


تشنه کامانیم، ای ابر کرامت، خوش ببار
تا گلوی خشک ما، از آب رحمت تر کنی
 


تو شفیع مذنبانی و ( سنا ) غرق گناه
چشم دارد، کش شفاعت در بر داور کنی
 


مدح کس گر گفته ام، نعت توأم کفاره است
بوکه زین کفاره ام، آسوده از کیفر کنی