●آستان حضرت دوست●

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ● که هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست

●آستان حضرت دوست●

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ● که هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست

محمل لیلی (طبیب اصفهانی)

غمش در نهانخانۀ دل نشیند
 به نازی که لیلی به محمل نشیند


به دنبال محمل چنان زار گریم
 که از گریه ام ناقه در گل نشیند


خوش آندم که تیری ز ابرو کمانی
 به پهلوی این نیم بسمل نشیند


بنازم به بزم محبت که آنجا
 گدایی به شاهی مقابل نشیند


خلد گر به خاری، آسان برآید
 چه سازم به خاری که در دل نشیند


پی ناقه اش رفتم آهسته، ترسان،
 مبادا غباری به محمل نشیند


مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
 ز بامی که برخاست مشکل نشیند

جان کندن (فرخی یزدی)

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
 ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم


دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا،
 گر چه عمری به خطا دوست خطابش کردم


منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم
 آن قدر گریه نمودم که خرابش کردم


شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
 آتشی در دلش افکندم و آبش کردم


غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد
 خواندم افسانۀ شیرین و به خوابش کردم


دل که خونابۀ غم بود و جگر گوشۀ درد
 بر سر آتش جور تو کبابش کردم


زندگی کردن من مردن تدریجی بود
 آنچه جان کند تنم، عمر خطابش کردم

غریبانه (حسین منزوی)

لبت صریح ترین آیه­ی شکوفائی ست
و چشمهایت شعر سیاه گویائی ست


چه چیز داری با خویشتن که دیدارت
چو قله­های مه آلود، محو و رویائی ست


چگونه وصف کنم هیئت نجیب ترا
که در کمال ظرافت کمال ِ والا ئی ست


تو از معابد مشرق زمین عظیم تری
کنون شکوه تو و بهت من تماشائی ست


در آستانه­ی دریای دیدگان تو شرم
شکوهمند­تر از مرغکان دریائی ست


شمیم وحشی گیسوی کولیت نازم
که خوابناک­تر از عطرهای صحرائی ست


مجال بوسه به لب­های خویشتن بدهیم
که این بلیغ ترین مبحث شناسائی ست

پناه غربت غمناک دستهائی باش
که دردناک ترین ساقه های تنهائی ست

غربت (قیصر امین پور)

دلم خوش است به گل های باغ قالی ها

که چشم باران دارم ز خشکسالی ها

به باد حادثه بالم اگر شکست٬چه باک!

خوشا پریدن با این شکسته بالی ها!

چه غربتی است٬عزیزان من کجا رفتند؟

تمام دور و برم پر ز جای خالی ها

زلال بود و روان رود رو به دریایم

همین که ماندم مرداب شد زلالی ها

خیال غرق شدن در نگاه ژرف تو بود

که دل زدیم به دریای بی خیالی ها

چهار فصل (قیصر امین پور)

در کتاب چهار فصل زندگی
صفحه ها پشت سر هم میروند
هریک از این صفحه ها یک لحظه اند
لحظه ها با شادی و غم میروند
آفتاب و ماه یک خط در میان
گاه پیدا گاه پنهان میشوند
شادی و غم نیز هریک لحظه ای
بر سر این سفره مهمان میشوند
گاه اوج خنده ما گریه است
گاه اوج گریه ما خنده است
گریه دل را آبیاری میکند
خنده یعنی این که دلها زنده است
زندگی ترکیب شادی با غم است
دوست میدارم من این پیوند را
گرچه میگویند شادی بهتر است
دوست دارم گریه با لبخند را

ملال (انسیه موسویان)

شور غزل نمانده، بی‌تو در این حوالی
ما مانده‌ایم و با ما، مرداب بی‌خیالی


بعد از تو حجم کوچه، از زندگی تهی شد
مفهوم عاشقی مُرد، در ذهن این اهالی


می‌خواهم از خودم، تا چشم تو پَر بگیرم
اما چه می‌توان کرد، با این شکسته‌بالی؟


امشب هوای چشمم مثل دلِ تو ابری‌ست
برگرد، بی‌تو دور است، این چشمه از زلالی


این آخرین کلام است، ای دوردست نایاب
دلتنگم و ندارم، جز دوری‌ات ملالی

ناله (رودکی)

به حق نالم ز هجر دوست زارا
سحر گاهان چو بر گلبن هزارا


قضا، گر داد من نستاند از تو
ز سوز دل بسوزانم قضا را


چو عارض برفروزی می‌بسوزد
چو من پروانه بر گردت هزارا


نگنجم در لحد، گر زان که لختی
نشینی بر مزارم سوکوارا


جهان اینست وچون اینست تا بود
و همچونین بود اینند، یارا


به یک گردش به شاهنشاهی آرد
دهد دیهیم و تاج و گوشوارا


توشان زیر زمین فرسوده کردی
زمین داده بریشان بر ز غارا


از آن جان تو لختی خون فسرده
سپرده زیر پای اندر سپارا

شش‌ماهه (سیدحسن حسینی)

آن‌دم که به سوی رزمگه باره کشید

آن نعره‌ی عاشقی، دگرباره کشید

لبیک گلوی کودک شش‌ماهه

خون بود که تا ستاره فواره کشید