●آستان حضرت دوست●

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ● که هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست

●آستان حضرت دوست●

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ● که هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست

ورای عشق (عطار)

دلی کز عشق جانان دردمند است

همو داند که قدر عشق چند است

●

دلا گر عاشقی از عشق بگذر

که تا مشغول عشقی، عشق بند است

●

وگر در عشق از عشقت خبر نیست

تو را این عشق عشقی سودمند است

●

هر آن مستی که بشناسد سر از پای

ازو دعوی مستی ناپسند است

●

ز شاخ عشق برخوردار گردی

اگر عشق از بن و بیخت بکند است

●

سرافرازی مجوی و پست شو، پست

که تاج پاک‌بازان تخته بند است

●

چو تو در غایت پستی فتادی

ز پستی در گذر کارت بلند است

●

بخند ای زاهد خشک ارنه ای سنگ

چه وقت گریه و چه جای پند است

●

نگارا روز، روز ماست امروز

که در کف باده و در کام قند است

●

می و معشوق و وصل جاودان هست

کنون تدبیر ما لختی سپند است

●

یقین می‌دان که اینجا مذهب عشق

ورای مذهب هفتاد و اند است

●

حریفی نیست ای عطار امروز

وگر هست از وجود خود نژند است

مرهم (انسیه موسویان)

آن‌جا که شعر در کف نامردمان رهاست،
موعود من! صدای تو عاشق‌ترین صداست

●
این جغدهای خفته، که آواز شوم‌شان
در ژرفنای تیره و خاموش شب رهاست،

●
باور نمی‌کنند که چشمان روشنت
دیری‌ست قبله‌گاه تمام ستاره‌هاست

●
من می‌شناسمت، دل غمگین و خسته‌ات
با درد با غرور ترک‌خورده، آشناست،

●
آری تو آن درخت کریمی که دست‌هات
عمری‌ست آشیانه‌ی گرم پرنده‌هاست

●
آخر چگونه در گذر بادهای تند
می‌ایستی که قامت سبز تو تا خداست؟

●
من از هجوم دشنه‌ی شب زخم خورده‌ام
پس مرهم نگاه اهورایی‌ات کجاست؟

شام عاشورا (حامد رئوفی)

این شعر که تضمینی از شعر معروف محتشم است را یکی از دوستان عزیز و همراهان همیشگی (جناب دیفالت) برایم فرستادند که تقدیم می شود، باشد که از مولایش بحشر صله گیرد:

 
یا ایها الرسول ببین چون حسین تست؟
در زیر نیزه ها شده مدفون حسین تست
●
لیـلا خدا و او شده مجنون حسین تست
«این کشته ی فتاده به هامون حسین تست
●
وین صید دست و پا زده در خون حسین تست»

●●●

این کشتی نجات که اینجا به خون نشست
وین تشنه، که ابن سعد بر او آب را ببست
●
وین کز غم شکست علمدار خود شکست
«وین ماهی فتاده به دریای خون که هست
●
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین تست»

●●●

این است پاره ی جگرت، مایه ی حیات
این مظهر شجاعت و پامال عادیات
●
این پاره پاره پیکر و این کشتی نجات
«این خشک لب فتاده به دور از لب فرات
●
کز خون او زمین شده جیحون حسین تست»

●●●

یا ایهاالرسول، پس  از تو زمانه گشت
هان این که چون سپر هدف تیرها بگشت
●
وین لب که چوب ها خورد او در درون تشت
«این غرقه ی محیط شهادت که روی دشت
●
از موج خون او شده گلگون حسین تست»

●●●

امشب ببین دمی که چگونه است رزمگاه
یک سو فتاده شاه و دگر سو فتاده ماه
●
اما چگویمت که چه سان شد؟ کدام شاه؟
«این شاه کم سپاه که با خیل اشک و آه
●
خرگاه از این جهان زده بیرون حسین تست»

●●●

یا مصطفی بیا و کنون کربلا ببین
مدفون به زیر خاک تن دشمنان دین
●
بنگر همی که زینت دوش تواست این
«این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
●
شاه شهید ناشده مدفون حسین تست»

کاروان نیزه (علیرضا قزوه)

می‌آیم از رهی که خطرها در او گم است
از هفت منزلی که سفرها در او گم است

●
از لابه‌لای آتش و خون جمع کرده‌ام
اوراق مقتلی که خبرها در او گم است

●
دردی کشیده‌ام که دلم داغدار اوست
داغی چشیده‌ام که جگرها در او گم است

●
با تشنگان چشمه‌ی احلی ‌من‌ العسل
نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است

●
این سرخی غروب که همرنگ آتش است
توفان کربلاست که سرها در او گم است

●
یاقوت و دُر صیرفیان را رها کنید
اشک است جوهری که گهرها در او گم است

●
هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند
این است آن شبی که سحرها در او گم است

●
 باران نیزه بود و سر شهسوارها
جز تشنگی نکرد علاج خمارها


●●●


جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر
نشنید کس مصیبت از این جانگدازتر

●
صبحی دمید از شب عاصی سیاه‌تر
وز پی، شبی ز روز قیامت درازتر

●
بر نیزه‌ها تلاوت خورشید، دیدنی‌ست
قرآن کسی شنیده از این دلنوازتر؟

●
قرآن منم چه غم که شود نیزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببین سر فرازتر

●
عشق توام کشاند بدین‌جا، نه کوفیان
من بی‌نیازم از همه، تو بی‌نیازتر!

●
قنداق اصغر است مرا تیر آخرین
در عاشقی نبوده ز من پاکبازتر

●
با کاروان نیزه شبی را سحر کنید
باران شوید و با همه تن گریه سر کنید

●●●


فرصت دهید گریه کند بی‌صدا، فرات
با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات

●
گیرم فرات بگذرد از خاک کربلا
باور مکن که بگذرد از کربلا، فرات

●
با چشم اهل راز نگاهی اگر کنید
در بر گرفته مویه‌ کنان مشک را فرات

●
چشم فرات در ره او اشک بود و اشک
زان گونه اشک‌ها که مرا هست با فرات

●
حالی به داغ تازه‌ی خود گریه می‌کنی
تا می‌رسی به مرقد عباس، یا فرات!

●
از بس که تیر بود و سنان بود و نیزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات

●
از طفل آب، خجلت بسیار می‌کشم
آن یوسفم که ناز خریدار می‌کشم
●●●


بعد از شما به سایه‌ی ما تیر می زدند
زخم زبان به بغض گلوگیر می‌زدند

●
پیشانی تمامی‌شان داغ سجده داشت
آنان که خیمه‌گاه مرا تیر می‌زدند

●
این مردمان غریبه نبودند، ای پدر
دیروز در رکاب تو شمشیر می‌زدند

●
غوغای فتنه بود که با تیغ آبدار
آتش به جان کودک بی‌شیر می‌زدند

●
ماندند در بطالت اعمال حجشان
محرم نگشته تیغ به تقصیر می‌زدند

●
در پنج نوبتی که هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تکبیر می‌زدند

●
هم روز و شب به گرد تو بودند سینه‌زن
هم ماه و سال، بعد تو زنجیر می‌زدند

●
از حلق‌های تشنه، صدای اذان رسید
در آن غروب، تا که سرت بر سنان رسید

●●●


کو خیزران که قافیه‌اش با دهان کنند؟
آن شاعران که وصف گل ارغوان کنند

●
از من به کاتبان کتاب خدا بگو
تا مشق گریه را به نی خیزران کنند

●
بگذار بی‌شمار بمیرم به پای یار
در هر قدم دوباره مرا نیمه جان کنند

●
پیداست منظری که در آن روز انتقام
سرهای شمر و حرمله را بر سنان کنند

●
یارب! سپاه نیزه، همه دستشان تهی‌ست
بی‌توشه‌اند و همرهی کاروان کنند

●
با مهر من، غریب نمانند روز مرگ
آنان که خاک مهر مرا حرز جان کنند

●
با پای سر، تمامی شب، راه آمدم
تنهایی‌ام نبود، که با ماه آمدم

●●●


ای زلف خون فشان توام لیلة ‌البرات
وقت نماز شب شده، حی علی‌ الصلات

●
از منظر بلند، ببین صف کشیده‌اند
پشت سرت تمامی ذرات کائنات

●
خود، جاری وضوست، ولی در نماز عشق
از مشک‌های تشنه وضو می‌کند، فرات

●
طوفان خون وزیده، سر کیست در تنور؟
خاک تو نوح حادثه را می‌دهد نجات!

●
بین دو نهر، خضر شهادت به جستجوست
تا آب نوشد از لبت، ای چشمه‌ی حیات!

●
ما را حیات لم‌ یزلی، جز رخ تو نیست
ما بی تو چشم بسته و ماتیم و در ممات

●
عشقت نشاند، باز به دریای خون مرا
وقت است تیغت آورد از خود برون مرا

●●●


از دست رفته دین شما، دین بیاورید!
خیزید، مرهم از پی تسکین بیاورید!

●
دست خداست، این که شکستید بیعتش
دستی خدای ‌گونه‌تر از این بیاورید!

●
وقت غروب آمده، سرهای تشنه را
از نیزه‌های برشده پایین بیاورید!

●
امشب برای خاطر طفل سه ساله‌ام
یک سینه‌ریز، خوشه‌ی پروین بیاورید!

●
گودال، تیغ کُند، سنان‌های بی‌شمار
یک ریگ‌زار، سفره‌ی چرمین بیاورید!

●
سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدی‌ست!
فالی زنید و سوره‌ی یاسین بیاورید!

●
خاتم سوی مدینه بگو بی‌نگین برند!
دست بریده، جانب ام‌البنین برند!

●●●


خون می‌رود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زده‌ست ماه، به گرد سر شما

●
آن زخم‌های شعله فشان، هفت اخترند
یا زخم های نعش علی اکبر شما؟

●
آن کهکشان شعله‌ور راه شیری است
یا روشنان خون علی اصغر شما؟

●
دیوان کوفه از پی تاراج آمدند
گم شد نگین آبی انگشتر شما

●
از مکه و مدینه، نشان داشت کربلا
گل داد «نور» و «واقعه» در حنجر شما

●
با زخم خویش، بوسه به محراب می‌زدید
زان پیشتر که نیزه شود منبر شما

●
گاهی به غمزه، یاد ز اصحاب می‌کنی
بر نیزه، شرح سوره ی احزاب می‌کنی
●●●


در مشک تشنه، جرعه‌ی آبی هنوز هست
اما به خیمه‌ها برسد با کدام دست؟

●
برخاست با تلاوت خون،  بانگ یا اخا
وقتی «کنار درک تو، کوه از کمر شکست»

●
تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت
سنگی زدند و کوزه‌ی لب تشنگان شکست!

●
شد شعله‌های العطش تشنگان، بلند
باران تیر آمد و بر چشم‌ها نشست

●
تا گوش دل شنید، صدای «الست» دوست
سر شد «بلی»ی تشنه‌لبان می الست

●
ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد
پیمانه پر کنید، هلا عاشقان مست!

●
باران می گرفت و سبو ها که پر شدند
در موج تشنگی، چه صدف ها که دُر شدند

●●●


باران می گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
دیگر به آب زمزم و کوثر چه حاجت است؟

●
آوازه‌ی شفاعت ما، رستخیز شد
در ما قیامتی‌ست، به محشر چه حاجت است؟

●
کی اعتنا به نیزه و شمشیر می کنیم؟
ما کشته‌ی توایم، به خنجر چه حاجت است؟

●
بی سر دوباره می‌گذریم از پل صراط
تا ما بر آن سریم، به این سر چه حاجت است؟

●
بسیار آمدند و فراوان، نیامدند
من لشکرم خداست، به لشکر چه حاجت است؟

●
بنشین به پای منبر من، نوحه خوان! بخوان!
تا نیزه‌ها به پاست،  به منبر چه حاجت است؟

●
در خلوت نماز، چو تحت الحَنَک کنم
راز غدیر گویم و شرح فدک کنم

●●●


از شرق نیزه، مهر درخشان بر آمده‌ست
وز حلق تشنه، سوره‌ی قرآن بر آمده‌ست

●
موج تنور پیرزنی نیست این خروش
طوفانی از سماع شهیدان بر آمده‌ست

●
این کاروان تشنه،  ز هر جا گذشته ‌است
صد جویبار، چشمه ی حیوان بر آمده‌ست

●
باور نمی‌کنی اگر از خیزران بپرس
کآیات نور، از لب و دندان بر آمده‌ست

●
انگشت ما گواه شهادت که روز مرگ
انگشتری ز دست شهیدان در آمده‌ست

●
راه حجاز می‌گذرد از دل عراق
از دشت نیزه، خار مغیلان بر آمده‌ست

●
چون شب رسید، سر به بیابان گذاشتیم
جان را کنار شام غریبان گذاشتیم

●●●


گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود
تنهاتر از مسیح، کسی بر صلیب بود

●
سرها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ
اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود!

●
مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود

●
مولا نوشته بود: بیا، دیر می‌شود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود

●
مکتوب می‌رسید فراوان، ولی دریغ
خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود

●
اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه اش
اما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بود

●
یک دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده‌بود
باغ شهادتش، به رسیدن رسیده‌بود

●●●


تو پیش روی، و پشت سرت آفتاب و ماه
آن  یوسفی که تشنه برون  آمدی زچاه

●
جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام
برگشته‌ای و می‌نگری سوی قتلگاه

●
امشب، شبی ست از همه شب ها سیاه‌تر
تنهاتر از همیشه‌ام ای شاه بی‌سپاه

●
با طعن نیزه‌ها به اسیری نمی‌رویم
تنها اسیر چشم شماییم، یک نگاه!

●
امشب به نوحه‌خ وانی‌ات از هوش رفته‌ام
از تار وای وایم و از پود آه آه

●
بگذار شام، جامه‌ی شادی به تن کند
شب با غم تو کرده به تن، جامه‌ی سیاه!

●
بگذار آبی از عطشت نوشد آفتاب
پیراهن غریب تو را پوشد آفتاب

●●●


قربان آن نی‌یی که دمندش سحر، مدام
قربان آن می‌یی که دهندش علی ‌الدوام

●
قربان آن پری که رساند تو را به عرش
قربان آن سری که سجودش شود قیام

●
هنگامه‌ی برون شدن از خویش، چون حسین
راهی برو که بگذرد از مسجدالحرام

●
این خطی از حکایت مستان کربلاست:
ساقی فتاد، باده نگون شد، شکست جام!

●
تسبیح گریه بود و مصیبت، دو چشم ما
یک الامان ز کوفه و صد الامان ز شام

●
اشکم تمام گشت و نشد گریه‌ام خموش
مجلس به سر رسید و نشد روضه‌ام تمام

●
با کاروان نیزه به دنبال، می‌روم
در منزل نخست تو از حال می‌روم


محفل عاشقان (قادر طهماسبی)

در محفل عاشقان فرزانه و مست

می‌گشت سبوی کربلا دست به دست

●

ناگاه از آن میان زد دستی پست

هفتاد و دو پیمانه به یک سنگ شکست

پادشه جود (میرزا حبیب الله خراسانى)

امروز که روز دار و گیر است

می ده که پیاله دلپذیر است

●

چون جام دهی به ما جوانان

اوّل به فلک بده که پیر است

●

از جام و سبو گذشت کارم

وقت خُم و نوبت غدیر است

 ●

برد از نگهی دل همه خلق

آهوی تو سخت شیر گیر است

●

در عشوه آن دو آهوی چشم

گر شیر فلک بود اسیر است

 ●

در چنبر آن دو هندوی زلف

خورشید سپهر دستگیر است

●

می نوش که چرخ پیر امروز

از ساغر خور پیاله گیر است

●

امروز به امر حضرت حق

بر خلق جهان علی امیر است

●

امروز به خلق گردد اظهار

آن سر نهان که در ضمیر است

●

آن پادشه ممالک جود

در ملک وجود بر سریر است

شب دراز (سعدی)

شبِ عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
 تو بیا، کز اول شب درِ صبح باز باشد

●
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
 به کجا رود کبوتر که اسیرِ باز باشد

●
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
 که مُحبّ صادق آنست که پاکباز باشد

●
به کرشمۀ عنایت نظری به سوی ما کن
 که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد

●
همه شب در این خیالم که حدیث وصل جانان
 به کدام دوست گویم که محَل راز باشد؟

●
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟
 تو صَنَم نمی گذاری که مرا نماز باشد

●
نه چنین حساب کردم چو تو دوست گرفتم
 که ثنا و حمد گویم و جفا و ناز باشد

●
دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی
 که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد

●
قدمی که بر گرفتی به وفا و عهدِ یاران
 اگر از بلا بترسی قَدَم مَجاز باشد

تماشاگهِ راز (حافظ)

در ازل پرتوِ حسنت ز تجلّی دم زد
 عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

●
جلوه ای کرد رُخت دید مَلَک عشق نداشت
 عینِ آتش شد ازین غیرت و بر آدم زد

●
عقل می خواست کزان شعله چراغ افروزد
 برقِ غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد

●
مدّعی خواست که آید به تماشاگهِ راز
 دستِ غیب آمد و بر سینۀ نامحرم زد

●
دیگران قرعۀ قسمت همه بر عیش زدند
 دلِ غمدیدۀ ما بود که هم بر غم زد

●
جان علوی هوس چاهِ زنخدانِ تو داشت
 دست در حلقۀ آن زلفِ خم اندر خم زد

●
حافظ آن روز طربنامۀ عشقِ تو نوشت
 که قلم بر سر اسبابِ دلِ خرّم زد