هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
●
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
●
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
●
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
●
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
●
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
●
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
●
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
●
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
●
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
●
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تاثیر اختران شما نیز بگذرد
●
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
●
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
●
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
●
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
●
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
●
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
●
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
●
ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
چندان که هیاهوی سبز بهاری دیگر
از فرا سوی هفته ها به گوش آمد،
با برف کهنه
که می رفت
از مرگ
من
سخن گفتم.
و چندان که قافله در رسید و بار افکند
و به هر کجا
بر دشت
از گیلاس بنان
آتشی عطر افشان بر افروخت،
با آتشدان باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
●●●
غبار آلود و خسته
از راه دراز خویش
تابستان پیر
چون فراز آمد
در سایه گاه دیوار
به سنگینی
یله داد
و کودکان
شادی کنان
گرد بر گردش ایستادند
تا به رسم دیرین
خورجین کهنه را
گره بگشاید
و جیب دامن ایشان را همه
از گوجه سبز و
سیب سرخ و
گردوی تازه بیا کند.
پس
من مرگ خوشتن را رازی کردم و
او را
محرم رازی؛
و با او
از مرگ
من
سخن گفتم.
و با پیچک
که بهار خواب هر خانه را
استادانه
تجیری کرده بود،
و با عطش
که چهره هر آبشار کوچک
از آن
با چاه
سخن گفتم،
و با ماهیان خرد کاریز
که گفت و شنود جاودانه شان را
آوازی نیست،
و با زنبور زرینی
که جنگل را به تاراج می برد
و عسلفروش پیر را
می پنداشت
که باز گشت او را
انتظاری می کشید.
و از آ ن با برگ آخرین سخن گفتم
که پنجه خشکش
نو امیدانه
دستاویزی می جست
در فضائی
که بی رحمانه
تهی بود.
●●●
و چندان که خش خش سپید زمستانی دیگر
از فرا سوی هفته های نزدیک
به گوش آمد
و سمور و قمری
آسیه سر
از لانه و آشیانه خویش
سر کشیدند،
با آخرین پروانه باغ
از مرگ
من
سخن گفتم
●●●
من مرگ خوشتن را
با فصلها در میان نهاده ام و
با فصلی که در می گذشت؛
من مرگ خویشتن را
با برفها در میان نهادم و
با برفی که می نشست؛
با پرنده ها و
با هر پرنده که در برف
در جست و جوی
چینه ئی بود.
با کاریز
و با ماهیان خاموشی.
من مرگ خویشتن را با دیواری در میان نهادم
که صدای مرا
به جانب من
باز پس نمی فرستاد.
چرا که می بایست
تا مرگ خویشتن را
من
نیز
از خود نهان کنم
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
●
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
●
کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
●
لعلی از کان مروت بر نیامد سال هاست
تابش خورشید وسعی باد وباران را چه شد
●
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
●
گوی توفیق وکرامت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد
●
صد هزاران گل شکفت وبانک مرغی بر نخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
●
زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی می گساران را چه شد
●
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد
در کشور عشق جای آسایش نیست
آن جا همه کاهش است افزایش نیست
●
بی درد و الم توقع درمان نیست
بی جرم و گنه امید بخشایش نیست
عزم آن دارم که امشب نیم مست
پای کوبان کوزهی دردی به دست
●
ســـر بــه بــازار قلنــدر در نهــم
پس به یک ساعت ببازم هر چه هست
●
تا کی از تزویر باشم خود نمای
تا کی از پندار باشم خود پرست؟
●
پــردهی پنـــدار مى بــــاید دریـــد
توبهی زُهّاد مى باید شکست
●
وقت آن آمد که دستی بر زنم
چند خواهم بودن آخر پای بست
●
ساقیا در ده شرابی دلگشای
هین که دل برخاست، غم در سر نشست
●
تو بگردان دور، تا ما مرد وار
دور گردن زیر پای آریم، پست
●
مشتری را خرقه از سر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست
●
پس چو عطار از جهت بیرون شویم
بــی جهــت در رقــص آییـم از الـست
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازُم خنجری نیشش زفولاد
زنُم بر دیده تا دل گردد آزاد
●●●
دلُم بی وصل تِه شادی مبیناد
ز درد و محنت آزادی مبیناد
خراب آبادِ دل بی مقدم تو
الهی هرگز آبادی مبیناد
●●●
گلی که خود بدادُم پیچ و تابش
به اشک دیدگانُم دادُم آبش
در این گلشن خدایا کی روا بی
گل از مو دیگری گیره گلابش
●●●
بی ته اشکُم ز مژگانِ تر آیو
بی ته نخِل امیدمُ بی بر آیو
بی ته در گنج تنهایی شب و روز
نشینُم تا که عمرُم بر سر آیو
●●●
دو چشمونِت پیاله پر ز می بی
دو زلفونِت خراجِ مُلکِ ری بی
همی وعده کری امروز و فردا
نمیدونُم که فردای تو کی بی؟
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد، صیّاد رفته باشد
●
آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
●
خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد
●
از آه دردناکی سازم خبر دلت را
روزی که کوه صبرم بر باد رفته باشد
●
پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد