چه حال و روز خوشی داشت آدمی، آن روز
که روی شانه او بیل بود جای تفنگ
درخت و گندم، مهر و امید می پرورد
نه تلخکامی و وحشت، نه زشت نامی و ننگ
●
تو خود به یاد چه می افتی از تبسم گل؟
تفنگ ها همه یاد آوران تابوت اند
جهان چگونه به دست بشر جهنم شد؟
جهانیان همه قربانیان باروت اند
●
چه روزگار بدی، هر قدم که می گذری
دو نوجوان مسلسل به دست استاده ست
ز چار سوی جهان، هر خبر ز نوع بشر
برادری که به تیر برادر افتاده است
●
سرم فدای تو ای پیر مرد بیل به دوش
که تار و پود تو در کار آب و آبادی ست
نبینمت دگر ای نوجوان، تفنگ به دست
که دسترنج تو جز خون و مرگ و وحشت نیست
1. شعر خیلی پرمعنا و جالبی رو انتخاب کردید. تشکر


2. همه از مشیری فقط مهتاب و کوچه رو یادشونه انگار. شفاف سازی خوبیه این شعر. باز هم تشکر
3. بزنم به تخته
1- قابل شمارو نداره
2- ما کلا در امر شفاف سازی ید طولایی داریم
3- تخته برا چی؟
برای تند تند آپ کردنتون؛ بعد از اینهمه تاخیر
رگ ترکیم زده بالا دیگه