وقتی از قتل قناری گفتی
دل پر ریخته ام وحشت کرد .
وقتی آواز درختان تبر خورده باغ
در فضا می پیچد
از تو می پرسیدم :
به کجا باید رفت ؟
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غم من غربت تنهائی هاست
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن از ورطه هستی می داد
یک نفر دارد فریاد زنان می گوید
در قفس طوطی مرد
و زبان سرخش
سر سبزش را بر باد سپرد
من که روزی فریادم بی تشویش
می توانست جهانی را آتش بزند
در شب گیسوی تو
گم شد از وحشت خویش
جای اندیشه دارد
می آی واسه شعرم نظر بدی؟
بله
به روی چشم
سلام


چرا چوبکاری می فرمایید دوست جان؟!
من که همیشه سر می زنم و احوالپرستون هستم. اگر هم اصرار نمیکنم به این خاطره که بعضی وقتا فکر می کنم "کشش چو نَبوَد از آن سو، چه سود کوشیدن"
یه جورایی دیگه به زور نمیشه بگم وبلاگ خوبی دارید و به وبلاگ ما هم سر بزنید؛ حالا چه وبلاگی هم دارم من!
از شوخی گذشته خوبید؟ خوش میگذره؟ شاد باشید انشاالله
سلام
دلمون براتون تنگیده بود...از شیرآیتم هاتون احساس کردم شاید خدای ناکرده دپرس باشید... ایشالا که خوب و سرحال و شاد باشید
کلا این گودر باعث شده که دیگه وبلاگ هامون از رمق رفته
مطلب خوندنمون گودری شده... و به تبع اون نظر نمی گذاره کسی
سلام
نگفتید که برگشتید... خبر نداشتم...
خوشحالم که برگشتید.
و شعر بسیار قشنگ بود. مثل تمام اشعار مصدق.
برقرار باشید.
سلام علیکم
ببخشید فراموش کردم
خوشحالم که مورد پسند واقع شد
نیومدی نظر بدی
دادم اخوی...
رهایی از s.ا.ن.s .و.ر.ی.ن.گ.s.ا.ی.ت.ه.ا
ما یدونه رهایی از شاوشنگ می شناسیم و بس