چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری
●
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
●
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستارهای است باری
●
دل من ! چه حیف بودی که چنین زکار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
●
نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
●
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید، خون شو که فرو خلید خاری
●
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشتهست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
●
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
●
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
●
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر برآرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
●
سر بى پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری
●
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
اسفند 1388
