محبس خویشتن منم، از این حصار خسته ام
من همه تن انا الحقم، کجاست دار، خسته ام
●
در همه جای این زمین، همنفسم کسی نبود
زمین دیار غربت است، از این دیار خسته ام
●
کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب
از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام
●
در انتظار معجزه، فصل به فصل رفته ام
هم از خزان تکیده ام، هم از بهار خسته ام
●
به گرد خویش گشته ام، سوار این چرخ و فلک
بس است تکرار ملال، ز روزگار خسته ام
●
دلم نمی تپد چرا، به شوق این همه صدا
من از عذاب، کوه بغض به کوله بار خسته ام
●
همیشه من دویده ام، به سوی مسلخ غبار
از آنکه گم نمی شوم در این غبار، خسته ام
●
به من تمام می شود سلسله ای رو به زوال
من از تبار حسرتم که از تبار خسته ام
●
قمار بی برنده ایست، بازی تلخ زندگی
چه برده و چه باخته، از این قمار خسته ام
●
گذشته از جاده ی ما، تهی ترین غبار ها
از این غبار بی سوار، از انتظار خسته ام
●
همیشه یاور است یار، ولی نه آنکه یار ماست
از آنکه یار شد مرا دیدن یار، خسته ام



دی 1387
