۶۰ فیلم برتر Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
19 مهر 1387
خورشید (حسین منزوی)

شب می‏رسد از راه و شفق سرخ‏ترین است
و آن ابر چنان لکه خونش به جبین است 


تا خون که نوشد؟ چه کسی را بفروشد؟
این بار یهودا که شب بازپسین است 


پا در ره صبح‏اند شهیدان و در این راه
دژخیم به کین است و کمانش به کمین است 


جانبازی و عشق آندو حریفان قدیم‏اند
تا بوده چنین بوده و تا هست، چنین است 


ای عاشق خورشید! که در عشق بزرگت
پیراهن خونین تو برهان مبین است 


هر چند هنوز آن سوی این ظلمت ظالم
خورشید درخشنده تو، پرده‏نشین است 


اما دمد آن صبح به زودی که ببینیم
عالم همه خورشید تو را، زیر نگین است