19 مهر 1387
خورشید (حسین منزوی)
شب میرسد از راه و شفق سرخترین است
و آن ابر چنان لکه خونش به جبین است
●
تا خون که نوشد؟ چه کسی را بفروشد؟
این بار یهودا که شب بازپسین است
●
پا در ره صبحاند شهیدان و در این راه
دژخیم به کین است و کمانش به کمین است
●
جانبازی و عشق آندو حریفان قدیماند
تا بوده چنین بوده و تا هست، چنین است
●
ای عاشق خورشید! که در عشق بزرگت
پیراهن خونین تو برهان مبین است
●
هر چند هنوز آن سوی این ظلمت ظالم
خورشید درخشنده تو، پردهنشین است
●
اما دمد آن صبح به زودی که ببینیم
عالم همه خورشید تو را، زیر نگین است



دی 1387
