X
تبلیغات
نماشا
رایتل

●آستان حضرت دوست●

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ● که هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست

تو ای سرچشمه پاکی و رادی
که فطرت را، زجانت آب دادی

تو نوری ، دیگران شام سیاهند
تو فریادی و دیگر ها ، چو آهند

تو صبح روشنی ، ما کلبه غم
تو شادی ، ما سیاهیهای ماتم

تو از نور خدایی ، ما زخاکیم
تو دریایی و ما تیره مغاکیم

تو جان مطمئنی ، ما پریشیم
تو از خود رسته ، ما در بند خویشیم

مگر تو دیگری ، ما نیز ، دیگر
شگفتا از تو و الله اکبر

چه میگویم "تو و ما" ، این روا نیست
همانا جز قیاسی نابجانیست

خرد خندد بر این ناپخته سنجش
دل افتد زین "تو و مایی" به رنجش

تو مرد هرچه ای ، ما خویش هیچیم
همان بهتر که با مردان نپیچیم

تو "هر چندی" ، تو "هر گاهی ، تو بیشی
به جز حق و نبی ، از جمله پیشی

فلق خون تو را آب وضو کرد
رخت را قبله گاه آرزو کرد

سحر کز شام ، صبح روشن آرد
اشارتها به چشمان تو دارد

اگر کوهی ، بلند استاده کوهی
سرافرازی ، شکوهی ، بی ستوهی

گر اقیانوس ، اقیانوس آرام
نه آغاز تو پیدا و نه انجام

شب تاریخ را مرغ شبی ، شب
به جز حق حق نداری هیچ برلب

سحر آیینه ای پیش نگاهت
سپیده تیره فرشی پیش راهت

تو چون موسیقی نور ووجودی
جهان را بر لب از نامت ، سرودی

تو آهنگ بلند کهکشانی
فرا خود ، گوش کن ، باری زمانی!

اگر گوشی فرا داریم برچنگ
چه جز نام تو می گوید به آهنگ؟

توانایی ز نامت تاب گیر
سخن از آبرویت، آب گیرد

شرف ، بازوت گیرد تا بخیزد
محبت ، آب بر دست تو ریزد

چه گویم ، "مهربانی مادر توست
بزرگی" چون غلام قنبر توست

بهی ، همسایه ی دیوار کویت
نگاه راستی ، درجستجویت

شجاعت بیم دارد از تو ، آری
که در دست تو بیند ذوالفقاری

چو شمشیر تو با جسمی ستیزد
چنان افتد که هرگز برنخیزد

علی را دشمنی جز تیرگی نیست
در این عرصه ، امید چیرگی نیست

علی را دشمنی ، یکسر تباهی است
سیاهی ، در سیاهی ، در سیاهی است

سیه بادا ستم را روی ناپاک
جهان را ، روزگاران را ، به سر خاک

زمین را تفته بادا دل ، که گاهی
در آن ، نآن تفته دل، می کرد آهی

زمان ! خاکت به سربادا شب و روز
تو بودی و علی را دل پر از سوز؟

فلک رقصان ز آهنگ علی شد
علی در هرچه آمد منجلی شد

جهان موسیقی شیدایی اوست
زمان لبریز ، از مولایی اوست

بگو مهر علی ، مهری است خاتم
نگردد نامه ات بی آن فراهم

علی گل ، وین جهان چون شبنم اوست
خدا داند که دریا یک نم اوست

چراغ آفتاب عالم افروز
بود چون شعله ای زان آتش و سوز

دل هر ذره از مهر علی پر
جهان چون یک صدف ، مهر علی در

به مهرش ، مهربانی وام دارد
ز نامش گفته شیرین ، کام دارد

کجا داند کسی ، روح علی چیست؟
که می داند علی چون و علی کیست؟

جهانی پیش رویش ،ذره ای نیست
خدا ، تنها خدا داند علی کیست